شب نهم محرم 1404استاد رفیعی –ولایت مداری حضرت ابوالفضل علیه السلام
بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـنِ الرَّحِیمِ
سخنرانی حجت الاسلام رفیعی با موضوع "راز ماندگاری نهضت عاشورا"، جلسه نهم: ولایت مداری حضرت عباس ع
شام جمعه است، متعلق به وجود مقدس بقیةالله الاعظم ارواحنا فداه، و شب تاسوعا، منسوب به برادر رشید امام حسین (ع)، حضرت ابوالفضل العباس قمر العشیره. انشاءالله به آبروی عموجانِ امام زمان، خداوند در ظهور آقامون تعجیل بفرماید، مشکلات کشورمون و جهان اسلام مرتفع شود.
برای سلامتی آن حضرت، تعجیل در ظهورش و نابودی دشمنان و صهیونیستها صلواتی عنایت کنید.
زندگینامه و نقش حضرت امالبنین (س)
ابوالفضل العباس جزو آخرین شهدای کربلاست، اما از روی ادب از گذشته معمول بوده تاسوعا رو به ایشون اختصاص میدادند.
خب مطالب راجع به ایشون زیاده، منتها امشب رو من بعضیش رو خدمت شما عرض میکنم. میدونید امیرالمؤمنین بعد از شهادت همسرشون حضرت زهرا با امالبنین ازدواج نکردند، بلکه ازدواج ایشون با خانمیست به نام «اُمامه» (با الف). این خانم دختر خواهر حضرت زهراست؛ البته خواهری که از خدیجه کبراست.
زینب که فرزندش امامه میشود دختر خواهر حضرت زهرا. ظاهراً هم با حضرت زهرا همسنوسال بودند، خیلی هم پیامبر این دختر رو دوست داشت. گاهی تو بچگی، گاهی این حضرت نماز میخوند رو دوش پیامبر میآمد، کنار پیامبر میاومد، حضرت خیلی بهش محبت میکرد.
حضرت زهرا وصیت رسمی کردند که این چهار تا یتیم که امام حسن هفت سال، امام حسین شش سال بود، زینب کبری پنج سال، امکلثوم چهار سال، ایشون با فرهنگ خانه ما گفت آشناتره، بالاخره خاله این (بچهها) امامه بوده، حضرت زهرا [فرمودند] با ایشون ازدواج کند. لذا حضرت ازدواجشون با امامه بوده و این بچهها رو امامه سرپرستی کرده و بزرگ کرده.
اخیراً دیدم بعضی از دوستان در کاشان دارند همایشی برای این خانم برگزار میکنند، جلسهای که حالا ببینند شخصیت ایشون، جایگاه ایشون. چون عمرش هم نسبتاً طولانی بوده؛ سالها بعد از امیرالمؤمنین زنده ماند و دیگه هم با کسی ازدواج نکرد.
گفت من بعد علی بن ابیطالب با احدی ازدواج نمیکنم، با اینکه خواستگار زیادی داشت. ظاهراً اونی که من برداشت میکنم از تاریخ، ازدواج امیرالمؤمنین با امالبنین باید حدود ده سال بعد حضرت زهرا باشه. دیگه این بچهها هفده هجده سالشون شده بودند، شاید بعضیهاشون هم ازدواج کرده بودند، کوچیک نبودند که امالبنین وارد خانه امیرالمؤمنین شده.
و نخستین فرزندشون ابوالفضل العباسه که حدود بیست سال از امام حسین کوچکتره. اون سه تا برادر، یکی در واقع پنج سالش بوده وقتی امیرالمؤمنین شهید شده، یکی سه سال و یکی یک سال.
یعنی عملاً وقتی امیرالمؤمنین در کوفه شهید شد، این چهار تا تو خونه امالبنین کوچیک بودند. بقیه نه، امام حسن و امام حسین سی و هفت هشت سالشونه، ازدواج کردند، فرزند دارند، حضرت زینب ازدواج کرده.
اما سال چهل و یک هجری که امیرالمؤمنین در کوفه شهید شد و امالبنین هم کوفه زندگی میکرد، ابوالفضل العباس حدود پانزده سالشه، یه برادرش پنج سال، یکی هم سه سال، یکی هم یک سال. حدود بیست سال بعد از امیرالمؤمنین امالبنین این چهار تا رو بزرگ کرد. لذا کربلا ابوالفضل سی و پنج سال داره، اون یکی بیست و پنج سال، اون بیست و سه سال، اونم بیست و یک سال.
امالبنین ازدواج هم نکرد، این بچهها رو نشست بزرگ کرد با یتیمی، و هر چهار تا رو هم تقدیم محضر امام حسین علیهالسلام و امامشون کرد.
و اون جمله تاریخی که گفت: «كُلُّهُمْ وَ مَنْ تَحْتَ الْخَضْرَاءِ بِفِدَاءِ الْحُسَيْنِ»، همه این بچههای من با هر آن که زیر این آسمان است به فدای اباعبدالله. خب این چهار فرزند امالبنین که حالا نام ایشون هم فاطمه است، منتها فاطمه کلابیه از یه خانواده شعر و ادب و فرهیختهای بوده، هم پدرش هم جدش.
جایگاه حضرت عباس (ع) در کلام معصومین
اما راجع به شخصیت ابوالفضل العباس که یک جوان سی و پنج شش سالهایست در کربلا، فرزندم داره، همسرم داره. آنچه که مسلم هست یه فرزند از ایشان باقی مانده به نام عبیدالله که نسل عباس از این ادامه پیدا کرده.
الان امامزادگان تو ایران هست، در قم هم ما داریم، اینا از فرزندان ابوالفضل العباساند و نسل ایشان هم یه نسل فرهیخته و شاعر و اهل ادبی بوده که بعضیها کار کردند، پیدا کردند، کتاب نوشتند، به معرفیشون پرداختند. درسته ابوالفضل عباس امامزاده است، اما امامزادهای است که ائمه او را مورد توجه ویژه قرار دادند.
امام معصومی مثل امام صادق علیهالسلام از او تعریف میکند که حالا عرض خواهم کرد. امام سجاد نشسته بود، بچه ابوالفضل از در وارد شد، آقا شروع کرد گریه کردن. فرمود این بچه رو میبینید؟ این باباش در کربلا جانش رو فدای امامش کرد و فردای قیامت خدا به او مقامی میدهد که جمیع شهدا به او غبطه میخورند.
خب این حرف سادهای نیست وقتی میگه جمیع شهداء! حالا امام معصوم رو ما با هیچ کس و با امام مقایسه نمیکنیم، اصلاً امام غیرقابل قیاسه.
امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه میفرماید: «لَا يُقَاسُ بِهِمْ أَحَدٌ». ولی جمیع شهدا، یعنی حضرت حمزه، مالک، عمار، اینا خودشون مقامی دارند.
نفرمود شهدای کربلا، نفرمود شهدا، فرمود جمیع شهدا به مقام عباس غبطه میخورند. چه مقامیست؟ چه جایگاهیست؟
چه ویژگی است که اینطور مورد غبطه شهداست؟ یه وقت میگن مردم غبطه میخورند، اهل محشر غبطه میخورند، اما کسانی که خودشون یه سر و گردن از بقیه بالاترند یعنی شهدا. این شخصیت ابوالفضل، شخصیتی که امام حسین به او میفرماید: «بِنَفْسِي أَنْتَ» برادر، به فدای تو، حسین به قربان تو.
طبق بعضی از نقلها او را «عسکر» خطاب میکنه؛ یعنی عصر عاشورا خب کسی نمانده غیر از امام حسین و اباالفضل. وقتی میگه آقا من برم میدان، طبق بعضی نقلها که تو مقاتل اومده، آقا فرمودند تو اگر بری «تَفَرَّقَ عَسْكَرِي»، لشکر من از هم میپاشه.
کدوم لشکر؟ خب میگم شما یه نفری، چطور قرآن میفرماید ابراهیم امته؟ ابراهیم به تنهایی امته، عباس به تنهایی لشکره. امام حسین میگه عسکر من از هم میپاشه. و شما میدونید ما تو ایران فقط شاید حالا بعضی عزیزان هم کار کردند، بالای هشت هزار امامزاده داریم، ما چهارصد و سی، چهل تا امامزاده فقط تو شهر قم داریم. امامزادهای که امام معصوم براش زیارتنامه ویژه نقل کند یا نداریم یا خیلی کم داریم، خیلی مهمه.
مثلاً حالا علیاکبر علیهالسلام دربارهاش نقل شده، حضرت معصومه رو بعضیا نقل کردند، اما نداریم که امام معصوم، حجت خدا، امام صادق یک زیارتنامه مستقل اونم با این الفاظ، دقت کنید چی دارم میگم، مدح یک امامزاده از زبان امام.
امام مثل اینکه شما یه مرجع تقلیدی مثلاً بیاد از یک شخصی تعریف کند، میگه آقا این کیه. این تشبیه میکنم، امام معصوم میفرماید از حرم جدم ابیعبدالله که میآیید بیرون، برید حرم ابوالفضل و اینطور زیارت کنید که تو مفاتیح هم این زیارتنامه مخصوص حضرت ابوالفضل آمده.
مفهوم و مصداق «عبد صالح»
من اجازه میخواهم یه مرور مختصری بکنم بر فرمایشات امام صادق چون ایشون این زیارت رو خوانده. امام العیاذ بالله لغو نمیگوید، امام اهل مبالغه نیست، امام چیزی نمیگه کسی خوشش بیاد، امام دقیقِ صادقه.
الحق این کلماتی که تو این زیارت استفاده شده آقایون، خواهرا، نشاندهنده شخصیت ابوالفضل العباس است. حالا ما با هم یواش یواش بریم جلو یه چند تاشون رو من خدمتتون عرض کنم:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. السَّلَامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ». یعنی چی عبد صالح؟ من همینقدر به شما بگم، خدا در سوره نمل آیه نوزده از زبان حضرت سلیمان… سلیمان که شما میدونید دیگه بینظیره؛ پادشاه هست، پیغمبر هست، جن در اختیارش بود، باد در اختیارشه، حیوان در اختیارشه، پرنده در اختیارشه، گیاه در اختیارشه. میرفت جلو گیاهها یکی یکی میگفت خاصیت اینا چیه. لذا میگن طب گیاهی زمان ایشون خیلی پیشرفت کرده. منطقالطیر میدونه، مورچه باهاش حرف میزند، زبان مورچه رو میداند. خب مورچه که زبان نداره، مورچه زبانی… زبان اشاره است.
سوره نمل اصلاً مال همینه. میگن نه مورچه با مورچهها با هم حرف میزنند سلیمان متوجه میشه، گنجشکها با هم حرف میزنند متوجه میشه. این پیغمبر با این جایگاه، سوره نمل آیه 19 است، دعای ایشون رو براتون بگم: «وَ أَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِكَ فِي عِبَادِكَ الصَّالِحِينَ». میگه خدایا با رحمتت به من لطف کن، منو جزو عبد صالح قرار بده. این دعای سلیمانه. اون وقت خیلی راحت امام صادق این لقب رو میده به ابوالفضل العباس: «السَّلَامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ».
با من همراه باشید من یک کمی عبد صالح رو باز کنم. ببینید شما تو نمازم میگید: «السَّلَامُ عَلَيْنَا وَ عَلَى عِبَادِ اللَّهِ الصَّالِحِينَ». به عبد صالح تو نماز عید فطر هم میگید: «اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ خَيْرَ مَا سَأَلَكَ بِهِ عِبَادُكَ الصَّالِحُونَ». صالح بودن رو توضیح میدم حالا. سوره کهف قصه رو بلدید حضرت موسی و خضر، خب میرفتند رسیدند به یه روستایی. مردم اون روستا… اینا گرسنه بودند، تقاضای غذا کردند از مردم روستا. مردم روستا هم اینا رو بیرون کردند، پیغمبر خدا رو بیرون کردند و هیچی هم به اینا ندادند. تشنه و گرسنه از روستا اومدند بیرون. وقتی اومدند بیرون یه دیواری بود اونجا خراب بود. حضرت خضر به موسی گفت بیا آستین بزن بالا، پاچههات هم بزن بالا، باید عملگی کنیم این دیوار رو بسازیم. خیلی موسی ناراحت شد، گفت مزد اینکه بیرونمون کردند؟ مزد اینکه که نون بهمون ندادند؟
گفت تو قرار شد هیچی نگی، سوال نکنی از من، من هر کار میکنم صبر کنی. گفت زور داره، به چه دلیلی ما باید برای اینا عملگی کنیم، بنایی کنیم، که یه تیکه نان به ما ندادند؟ گفت بعداً برات توضیح میدم.
خب موسی علیهالسلام کمک کرد و دیوار رو ساختند. بعد حضرت خضر توضیح داد گفت یه گنجی زیر این دیوار بود، اگر این دیوار خراب بود پیدا میشد، مال دو تا بچه یتیمه از بین میرفت، ما این کار رو کردیم که این دیوار بمونه، این گنجه لو نره تا این بچهها بزرگ بشوند، بعد خودشون پیداش میکنند.
خب حالا دلیل اینکه شما دلتون برای این دو تا بچه یتیم سوخت چیه؟ قرآن میفرماید: «وَ كَانَ أَبُوهُمَا صَالِحاً». سالها ببینید، قرآن رو باید دقت کرده باشید: «وَ كَانَ أَبُوهُمَا صَالِحاً». روایت داریم اینا یه پدربزرگ صالحی داشتند، باباشون هم نه، یه جدی داشتند عبد صالح خدا بود.
حضرت خضر به خاطر صالح بودن جد این دو تا یتیم، گنج رو براشون حفظ کرد. یعنی کسی صالح باشه تو نسلش هم اثر میگذاره. خب این عرض میکنم همه شما هم بلدید روز جمعه بوده، آینده زمین دست کی میافته؟ «أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ». زمین دست عباد صالح میافته.
تو نماز به عباد صالح سلام میدید، تو عید فطر خواسته عبد صالح رو از خدا میخواید، سلیمان پیامبر از خدا میخواد جزو عباد صالح باشه، خدا تو قرآن میشمره بعضیها رو، میگه ببینید ردیف عبد صالح ایناست.
آیه85 سوره انعام هست: «وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيَى وَ عِيسَى وَ إِلْيَاسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ». ردیف صالح زکریاست، عیساست، الیاس یحیاست. ببین حالا چجور امام صادق میتونست بگه: «السَّلَامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ».
نشانههای انسان صالح و اهمیت اخلاص
چرا عبد صالح میشه؟ اگر عملش صالح باشد، اگر عمل صالح باشه میشود عبد صالح. خالص باشه، یعنی کسی که کارش برای خدا باشه. یه روایتی داریم طولانیه، من یه تیکهشو عرض میکنم.
یک یهودی آمد یه وقت خدمت رسول خدا چند تا سوال کرد، علامت فلان چیز چیه؟، علامت فلان چیز چیه؟. از جمله پرسید آدم صالح نشانهاش چیه؟ رسول خدا فرمودند: اما علامت صالح چهار تاست. عبد صالح آدم صالح چهار تا نشانه داره: «يُصْلِحُ قَلْبَهُ، وَ يُصْلِحُ عَمَلَهُ، وَ يُصْلِحُ كَسْبَهُ، وَ يُصْلِحُ أُمُورَهُ كُلَّهَا». عبد صالح به کسی میگن که یک، قلبش با صفا باشه؛ یعنی نیتش پاک باشه، انگیزهاش برای خدا باشه.
هرچی عمل خالص باشه میشود صالح. مهم هم نیست. مثلاً تو جنگ تبوک مسلمونا رفتند تا مرز روم و برگشتند، جنگی هم صورت نگرفت. یه خورده عصبانی شدند، ناراحت شدند؛ چقدر راه رفتیم، چقدر گرسنگی چشیدیم، چقدر تشنگی کشیدیم.
سوره توبه آیه 120 ، خدا میفرماید که: «لَا يُصِيبُهُمْ ظَمَأٌ» ظمأ یعنی تشنگی، «وَ لَا نَصَبٌ» خستگی، «وَ لَا مَخْمَصَةٌ» گرسنگی، «وَ لَا يَطَؤُونَ مَوْطِئاً» قدم برداشتید، راه رفتید (من تو راهپیماییها همیشه این آیه رو میخونم، اونایی که راه رفتید، چون راه رفتن اثری نداشت رفتن جنگ صورت نگرفت برگشتند، گرسنگی کشیدید، تشنگی کشیدید، رنج کشیدید تو این سفر)، «إِلَّا كُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صَالِحٌ». تمام اینا عمل صالح، قدم برداشتنتون.
لذا ممکنه گاهی اصلاً نیت شما به عمل نکشه. یک کسی تو خیابان زمین خورده، تصادف کرده یا مشکلی پیدا کرده، شما با نیت خالص قربةالیالله میگی صبر کن الان میرم ماشین میآرم ببرمت بیمارستان. فوراً میری تو خونه پارکینگ ماشین رو حرکت میدی میآی. ممکنه قبل از شما جلوی رانندهای رو گرفته باشند، گاهی اتفاق میافتد دیگه به زور (نمیخواسته ببره) میذارند تو ماشینش؛ آقا این رو ببره بیمارستان حالش بده. اون برده، شما رسیدی سر صحنه بیمار نیست. بیمار رو اون ماشین برده، شما اصلاً نبردی. ثواب این رو برای شما مینویسند چون شما نیت خالصانه کردی این رو برسونی. اما اون نیت نکرد، که اون به زور رسوند در بیمارستان، شاید یه ناسزایی هم گفت بندازش پایین بره. اون برد عمل مال اون بود، نیت مال شما بود. میشه: «نِيَّةُ الْمُؤْمِنِ خَيْرٌ مِنْ عَمَلِهِ».
لذا برادران عزیز، خواهران گرامی، جوونها، به همه عرض میکنم؛ سخنرانها، مداحها، هیئتدارا، نیتتون رو خالص کنید. کار میمونه، ماندگار میشود، تکون نمیخوره. عمل صالح…
ای یک دله صد دله، دل یک دله کن صراف وجود باش و خود را یله کن
یک صبح به اخلاص بیا بر در ما گر کام تو برنیامد، آنگه گله کن
خیلی مهمه. مرحوم آیتالله العظمی بروجردی، خب میدونید ایشون استاد امام بوده، استاد آیتالله العظمی گلپایگانی، آیتالله العظمی اراکی و بعضی از آقایون هم که الان هستند مثل آیتالله العظمی شبیری و آقای مکارم اینا شاگردی ایشون رو کردند. ایشون سال چهل قبل از اینکه من متولد بشم فوت کردند، سال چهل ایشون از دنیا رفته. قبلش هم مسجد اعظم قم خب خیلی خدمت کرد.
آیتالله العظمی بروجردی از بروجرد آمد قم ماند و خب مرجع علیالاطلاق شد، یعنی در زمان ایشون مرجعیت واحد شد همه ایشون رو مرجع میدونستند. تو بستر مرگ گریه میکرد، اشک میریخت. گفتند آقا چیه؟ گفت دارم میرم دستم خالیه، دستم خالی. یک مرجعی که اقلش چهارصد تا مجتهد تحویل داد، دهها مرجع تحویل داد. یه کسی اونجا بود گفت آقا این حرفا چیه؟ این مسجد اعظم رو شما ساختی، مرکز اسلامی هامبورگ که حالا بعد از ایشون ساخته شد منتها جرقهاش رو ایشون زد، یه مرکز بسیار مهمیست مسجد امام علی، ایشون اولین بار دستور خرید زمین اونجا رو داد.
پدر همین آقای محمدی گلپایگانی که الان خدمت مقام معظم رهبری است، ایشون اولین نماینده آیتالله العظمی بروجردی در آلمان بود رفت اونجا راه انداخت و بعد هم دیگه یه مدتی مرحوم شهید بهشتی بود، دیگران بودند، اون تشکیلات هامبورگ. اون سامرا، ایشون در سامرا… من دیده بودم الان هم دارن احیا میکنند، من قبل از انقلاب سنی نداشتم رفتم سامرا، حمام و حسینیه ایشون رو تو سامرا دیدم، بعد خراب شده الان دارند احیا میکنند. این همه کتاب، ایشون یه کتاب داره جامعالاحادیث، این همه شاگرد… گفت من نمیگم کار نکردم، من نمیگم کار نکردم، نمیدونم قبول شده یا نه، نمیدونم برای خدا بوده یا نه. بعد هی این رو زمزمه میکرد: «خَلِّصِ الْعَمَلَ فَإِنَّ النَّاقِدَ بَصِيرٌ بَصِيرٌ». عمل رو خالص انجام بده چون ناقد، اونی که ارزیابی میکنه، دقیقه.
شما این طلافروشها رو دیدید؟ من یه وقت پیش یکیشون بودم یه مشت سکه آورده بودند براش. خب سکه بعضیهاش بانکیه، بعضیاش غیر بانکیه، بعضیاش ارزونتره، بعضیاش گرانتر. یکی یکی مینداخت روی ویترین، یه لحظه میگفت این درسته این غلطه، این درسته این غلطه. اصلاً شما از کجا میشناسی؟ گفت از صداش من میفهمم اینا کدومش … رشتهشه دیگه نگاه به طلا میکنه میفهمه.
اونی که اعمال من و شما رو بررسی میکنه نمیشه کلاه سرش گذاشت، نمیشه پیچوندش.
لذا من همیشه به زائران میگم هم کربلا هم مکه، به هیئتها میگم. میگم چرا (خوب دقت کنید این جمله رو) چرا پدر ما… ما دو تا پدر داریم حالا غیر از پدر خودمون البته؛ یه پدرمون آدم پدر جسمی ماست، یه پدرمون ابراهیمه، قرآن میگه: «أَبِيكُمْ إِبْرَاهِيمَ» و ایشون ما رو مسلمان نامید: «سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ»، قرآن میگه کلمه مسلمان رو ایشون اولین بار راجع به امتش به کار برد.
ابراهیم پیامبر مهمیست، سوره تو قرآن به نامشه، بیست و پنج تا دعا تو قرآن داره. چرا وقتی خونه خدا رو ساخت با پسرش اسماعیل، پنج تا دعا کرد، اولین دعاش این بود، سوره بقره آیه یکصد و بیست و هفت، گفت: «رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ»؟ خدایا قبول کن از ما.
چرا عقیله بنیهاشم وقتی وارد قتلگاه شد اول مصیبت نخواند بلدید شما، اول گفت: «اللَّهُمَّ تَقَبَّلْ مِنَّا هَذَا الْقُرْبَانَ»؟ قبولی عمل غیر از صحیح بودن عمله. بنده ممکنه این منبر رو امشب صحیح برم، آیه اشتباه نخونم، حدیثی اشتباه نخونم با مطالعه دقیق، اما از من قبولم میشه؟
بستگی داره با چه انگیزهای روی این منبر نشستم، با چه انگیزهای این مداحی رو قبول کردم، با چه انگیزهای این حسینیه رو به پا کردم. و قابیل انفاق کرد، هابیل هم انفاق کرد از قابیل قبول نشد. عدهای با هزینه زیاد مسجد ساختند، مسجد ضرار شد.
علائم انسانهای صالح:
عبد صالح، آدم صالح چهار تا علامت داره رسول خدا فرمود.
یکم: فرمود: «يُصْلِحُ قَلْبَهُ»، نیتش خالصه.
دوم: «يُصْلِحُ عَمَلَهُ»، عملش صالحه درسته کم نمیذاره، حقه توش نیست.
سوم: «يُصْلِحُ كَسْبَهُ»، کاسبیش هم درسته کمفروشی نمیکنه، گرانفروشی نمیکنه، ربا نمیده، دروغ نمیگه.
چهارم: «يُصْلِحُ أُمُورَهُ كُلَّهَا»، همه امورش.
آقایون اگه صالح باشی نسلت هم میشه صالح. چطور خدا قرآن میفرماید پسر نوح صالح نیست؟ «إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ». عجیبهها نمیگه نسل صالح نیست، میگه عمل صالح نیست: «إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ». این یه ویژگی حضرت ابوالفضل و «السَّلَامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ».
فکر میکنم تونستم معنای صالح رو برای شما جا بندازم؛ خالص برای خدا، انگیزه صددرصد دینی. فکر نکنید به خاطر امامش فقط اومده، نه. اولین ما، مشهد هم که میریم تو زیارت امام رضا میگیم ما به خاطر خدا اومدیم: «إِلَيْكَ شَخَصْتُ مِنْ أَرْضِي»، به خاطر خدا این راه رو پیمودیم امام رضا. آخه یه وقتی یه بچهای وارد مسجد شد، پیغمبر اکرم دید این بچه خیلی باهوشه. صداش زد و پرسید پسر جان خیلی منو دوست داری؟ گفت خیلی. فرمود منو یا بابا پدر مادرت رو بیشتر؟ گفت شما رو. «النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ». فرمود منو بیشتر دوست داری یا خودتو؟ گفت آقا شما رو. فرمود منو بیشتر دوست داری یا دوستات رو؟ گفت شما رو. فرمود منو بیشتر دوست داری یا خدا رو؟ بچه صبر کرد جواب نداد. حضرت فرمود چی شد؟ گفت آقا من شما رو به خاطر خدا دوست دارم. با هر که مقایسه کردی گفتم شما رو، ولی با خدا دیگه نمیگم شما رو.
پیغمبر به اطرافیانش فرمود توحید رو از این یاد بگیرید، خداشناسی رو از این یاد بگیرید. همه چیز رو در طول خدا میخواد نه در عرض، این معنای عبد صالح است
ولایتپذیری و اطاعت محض حضرت عباس (ع)
خب ویژگی دوم عباس: «الْمُطِيعُ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ». مطیع محض خدا، مطیع محض رسولالله، مطیع محض امیرالمؤمنین و ائمه علیهمالسلام.
یکی از من پرسید حضرت ابوالفضل سخنرانی خطبه چیزی هم داره؟ گفتم هیچی نداره. گفت یه چیزی نقل میکنند تو مکه؟ گفتم این جعلیه، حضرت عباس هیچ سخنرانی ازش بروز پیدا نکرده، صادر نشد. گفت چرا؟ گفتم به همون دلیلی که امیرالمؤمنین هیچ خطبهای زمان پیغمبر نداره.
این نهجالبلاغه تمامش مال بعد پیغمبره. گفت که دو تا مشکل شد؟ گفتم نه، جوابش یک کلمه است. امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه میگه من عبد پیغمبرم، «أَنَا عَبْدٌ مِنْ عَبِيدِ مُحَمَّدٍ». و لذا تا شمس وجود پیغمبر بود، امیرالمؤمنین بروز نکرد. فقط میگفت بگو چکار بکنم. عباسم تا بوده پانزده سال با امیرالمؤمنینه، ده سال با امام حسنه، ده سال هم با امام حسین. قمره، بله ولی شما ظهر تو آسمان ماه میبینید؟ نه، خورشید که بیاد بالا ماه پیدا نیست. وقتی خورشید امیرالمؤمنین، خورشید امام حسن، خورشید امام حسین، عباس اصلاً به صحنه نمیآد. غیر از این رجزها هیچی ازش نقل نشده. اصلاً خودش رو نشون نمیده. من خیلی گشتم تو تاریخ، ایشون به امام حسین مثلاً پیشنهادی… ابداً. میبینی مطیع محض هست.
و این خیلی مهمه آقایون، خواهرا. مطیع خدا، مطیع پیغمبر. ما داشتیم آدماهایی، وقتی رسول خدا از غدیر برگشت… این رو علامه امینی و الغدیر نوشته، این داستان رو دقت کنید معنای مطیع روشن میشه. وقتی برگشت از غدیر خب اومدند مدینه، خب همه که تو غدیر نبودند، خبرها رو پخش کردند به این روستا، به اون روستا، به این منطقه که آقا امیرالمؤمنین جانشین پیغمبر شده. یه آقاییست به نام نعمان بن حارث، با کمال پررویی بلند شد اومد خدمت رسول خدا. گفت یا رسولالله، اینکه گفتی روزه بگیر گرفتیم، صُمنا. گفتید نماز بخون خواندیم، صَلَّینا. گفتید صدقه بده دادیم، گفتید زکات بده، هرچی گفتید تا امروز گفتیم چشم.
ولی من نمیتونم ببینم شما پسر عمت رو جای خودت گذاشتی. اگر این انتخاب با خداست قبول ندارم، اگر انتخاب شخص شماست باهات مبارزه میکنم. ببین پررویی رو تا کجا! بعد گفت یا رسولالله عذاب بیاد من بمیرم، اما جانشینی امیرالمؤمنین رو نبینم. چقدر خبیث میشه یه آدم! این سوره نازل شد: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ». سائل یعنی نعمان، پرتقاضا کرد، «بِعَذَابٍ وَاقِعٍ» عذاب بیاد. اما خب این چه اطاعتی میشه؟
رسول خدا در ماه رمضان رفت برای یک جنگ، حالا من خیلی اینجا مطلب دارم منتها هم نمیتونم همش رو بگم هم وقت اجازه نمیده. رفت برای یک جنگ، ماه رمضون بود اومد کنار یه برکهای آب خورد، روزهشو باز کرد، دیگه مسافر. عدهای از مسلمونا روزهشون رو باز نکردند، گفتند پیغمبر کرده بکنه حیفه، ما روزهمون رو باز نمیکنیم. و سماح رسولالله «عُصَاة»، پیغمبر اینا رو عصات نامید، یعنی نافرمان.
تو صلح حدیبیه سال ششم، ایشون یه قرارداد صلح با مشرکین امضا کرد. خیلی از مفادش به نفع مشرکین بود، بعضیاش به نفع مسلمونا بود. صلح رو امضا کرد و میدونید که سال ششم پیغمبر با1400 نفر محرم شد بره مکه، راهش ندادند. فرمود اشکال نداره برمیگردیم از احرام خارج میشیم برمیگردیم، صلح رو پذیرفت. عدهای آمدند با صدای بلند جلو پیغمبر ایستادند گفتند بئس الفتح، بد کاری کردی ما رو زمین زدی. آقا اینا ولایت بر نبی دارند! من گاهی شوخی میکنم با رفقا میگم شما ولایت بر فقیه دارید ولایت فقیه ندارید. ولایت بر نبی و بر امام و بر فقیه که نمیشه.
ابوالفضل شمشیر کشید وقتی بدن امام حسن داداشش رو تیرباران کردند. مگه میتونه عباس ببینه؟ یه جوان بیست و پنج شش ساله، رشید، فرزند امیرالمؤمنین، بدن رو دارند تیرباران میکنند، شمشیر کشید.
امام حسین فرمود عباس جان شمشیر رو غلاف کن، ما نمیجنگیم بدن رو میبریم بقیع. گفت چشم. این میشه مطیع، این میشه مطیع. مطیع یعنی اینی که صبح عاشورا، شب عاشورا هم نقل شده، سه تا برادراش رو صدا زد. بیست و پنج سال، بیست و سه سال، بیست و یک سال، همشون یتیم بزرگ شدند. من بارها گفتم درود خدا بر امالبنین. اگه امالبنین در مدینه وقتی امام حسین میرفت مکه، به امام حسین میگفت آقا این بچه کوچیکه پیش من باشه، عصای پیری و کوری من، اون سهتاش ببر، امام حسین میگفت نه؟
همچین حرفی نزد، همه هستیش رو فرستاد. ابوالفضل العباس اختیار رو به خودشون واگذار کرد فرمود: «يَا بَنِي أُمِّي» بچههای امالبنین، جنگ قطعی شده، کسی تو این صحرا زنده بیرون نمیره مگر اینکه از اینجا بره. ما رأی؟ نظر شما چیه؟ گفتن تو بزرگتر مایی، ما پیش تو بزرگ شدیم، نظر و رأی ما رأی توست. تو برمیگردی؟ میدونی که اماننامه هم داشتند، اماننامه رسمی داشتند که اگه برن، شمر آورده بود اگه برن کسی حق نداره اینا رو بکشه در امان بود. گفت اگه رأی رأی منه، به من واگذار کردید، تا ما زندهایم به پسر فاطمه نباید لطمهای وارد بشه. حسین نباشد و ما باشیم؟ نمیشه.
يَا نَفْسُ مِنْ بَعْدِ الْحُسَيْنِ هُونِي وَ بَعْدَهُ لَا كُنْتِ أَنْ تَكُونِي
گفتند باشه. گفت پس یه تقاضا، من دوست دارم شهادت شما رو ببینم، سه تاتون قبل از من برید میدان. سهتاشون تک تک قبل از عباس…
خب ابوالفضل آخرین شهید رفته، رفتن میدان به شهادت رسیدن. من خودم هر وقت کربلا برم از این سه تا یاد میکنم. یعنی هم به عباس سلام میدم، هم میگم به سه تا برادرانت. فرصت کنم نمازی براشون میخونم. اینا رو یاد کنید، گاهی مادرش امالبنین رو یاد کنید.
یک سردار رشیدی مثل ابوالفضل با اون شجاعت با اون جایگاه با این تعریفهایی که امام صادق از او کرده، ببین امام هرچی بهش میگه میگه چشم. میدان نرو؟ چشم. نگهبانی بده از خیمهها؟ چشم. برو آب بیار؟ چشم. این مطیع.
این سطح از مطیع بودن هم البته رده دارهها. «الْمُطِيعُ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ». این شاخصه ولایتپذیری، این شاخصه عرض اندام نکردن.
ببینید آقایون ما تو کربلا آدمای بنامی داریم یا تو مکه یا تو مدینه یه عرض اندامی کردند، من نمیخوام جسارت کنم محضرشون رو، ابداً. آدمهای خوبیان، مثلاً جابر بن عبدالله انصاری به امام حسین تو مکه گفت آقا چرا مثل برادرتون صلح قبول نمیکنید؟ شما مثل برادرتون یه قرارداد با یزید بنویس. آقا فرمودند من به اذن خدا این کار رو میکنم، برادرم هم به اذن خدا صلح کرد. ما هر دو امامیم فرقی هم نمیکنیم، ایشون وظیفهاش این بود، من وظیفهام این.
ابن عباس ولایت امیرالمؤمنین رو خیلی قبول داره، ابن عباس تا آخر عمرش یاد از امیرالمؤمنین میکرد، شاگرد مکتب امیرالمؤمنین تفسیر پیش آقا خونده.
گفت آقا من یه خواهشی از شما دارم، یمن برید. یمن شیعههای پدرتون اونجا هستن دورتون رو میگیرن، راهم دوره تا سپاه یزید برسه… آقا فرمودن من دلیل نداره بگم یمن، کوفه منو دعوت کرد. خیلیها حالا الان فرصت نیست، من حتی امسلمه رو… دلسوزی گفت نمیشه منصرف بشید؟ ولی من پیدا نکردم جای ابوالفضل یه همچین حرفی به امام حسین زده باشه. برادر نمیشه برگردیم؟ نمیشه رأی… ابداً. این مطیع محض.
روضه حضرت عباس (ع) و دعای پایانی
مطیع محض امام. و نکته آخر که دیگه بحثم رو جمع کنم: «أَشْهَدُ لَكَ بِالتَّسْلِيمِ وَ التَّصْدِيقِ وَ الْوَفَاءِ وَ النَّصِيحَةِ». خدا قسمتتون انشاءالله کربلا، نوشته بالای حرم ابوالفضل: «يَا مَنْ وَفَى بِبَيْعَتِهِ»، آقایی که به بیعتت وفا کردی. وفادار، تسلیم، تسلیم محض امام، تصدیق، خیرخواه.
این شخصیتیست که امشب شما به یاد و نامش جمع شدید. من که برداشتم اینه امام حسین حاجتها رو هم غالباً حواله میده به نهر علقمه. لذا آدمایی که میرن حرم امام حسین (من خودم که اینطورم)، حرم امام حسین آدم روش نمیشه همه حرفا رو بزنه، ولی حرم عباس راحت حرف میزنه، راحت حاجاتش رو مطرح میکنه، بابالحوائجه. امشب دامنش رو رها نکنید. این دستها دستگیره، این دستها قطع شد که دستگیر باشه، این دستها از بدن افتاد که افتادگان رو بگیره.
نمیدونم با چه حاجتی تو این جلسه نشستید. میشم رهبر عزیزمون رو دعا کنید، مردممون رو دعا کنید، طلب علو درجات برای شهدا، سرداران. امشب شب سردار کربلاست، باید یاد کرد از سردار سلامی، سردار باقری، سردار حاجیزاده، سردار سلیمانی. باید یاد کرد از همه این عزیزان.
عباس شجاع وقتی آمد میدان، چهار هزار نفر… یکی به من گفت چجوری چهار هزار نفر از جلو یه نفر در میره؟ گفتم بیا این سوره مدثر نگاه کن، قرآن میفرماید یه لشکر گورخر، یه لشکر گورخر یه جایی باشه شیر که از جنگل میآد بیرون همشون فرار میکنه.
آیه رو بخونم که: «كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ * فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ». حُمُر به معنای گورخره: «كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ * فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ»، قسوره یعنی شیر. فرت… بعدم هر یه نفری که فرار میکنه خودش رو میبینه یکی یکی فرار میکنه. چهار هزار نفر… این شجاعت عباس رو کسی از مقابل نزده. مادرش میگفت، میگفت مادر من که نبودم، میگن دستات رو زدن، میگن عمود به فرقت زدن: «يَا لَيْتَ شِعْرِي أَ كَمَا أَخْبَرُوا». مادر کی جرئت کرده عمود به سر رو بزنه؟ حتماً دست تو بدن نداشتی وگرنه عباس من عمود نمیخوره، عباس من عمود نمید…
من یه سال با این بچههای جانباز و رزمنده قم رفتیم کربلا. خیلی سال پیش، جانبازها بودن، یه دوستی داریم جانباز این هم دو تا دست نداره هم چشمش فکر میکنم هزار و بیست و پنج درصد چشمش ببینه، دو سه بار هم تلویزیون آوردنش، خدمت آقا هم رسید صدای خوبی هم داره تو گروه تواشیح و اینا معروفن، گاهی کشورهای خارجی هم چند تا تیمشون رو بردن برای تواشیح.
من یه وقتی بهش میگم تو چجوری غذا میخوری خیلی سخته، دو تا دست نداری؟ میگفت یه چیزی درست کردم به من نشون داد با چوب و این رو میگیرم به دندانم، وقتی این رو میزنم مثل قاشق باز میشه اونطوری غذا رو میخورم چون نمیخوام مزاحم کسی بشم دخترم، پسرم، دهانم غذا بذارن، این چوبی درست کردم مخصوص میذارم به دندان. هست، از رفقای ماست.
ما اون سالی که رفتیم کربلا اینم همراه ما بود. نشسته بود تو ایوان حرم ابوالفضل این پلهها زار زار گریه میکرد. چه گریهای، دیدم حال خوشی گرفت. رفتم کنارش گفتم چته؟
گفت شماها نمیفهمید عباس با صورت رو زمین آمد یعنی چی، چون شماها دست دارید وقتی میخورید زمین فوراً دستاتون رو محافظ قرار میدید. گفت من چشام که خوب نمیبینه، دستم که ندارم، گاهی تو خونه تو پلهها زمین میخورم، گفت دخترم میدوه میگه بابا دوباره افتادی؟ اول جایی که لطمه میبینه صورتمه.
آقایون، تیر به چشم عباس بوده، دست در بدن نبوده، منو ببخشید نمیدونم چطور رو زمین آمد، اما همین قدر بهتون بگم مادرش مثل باران براش اشک میریخت میگفت عباسم شنیدم تیر زدن، شنیدم دستات رو قطع کردن:
يَا لَيْتَ شِعْرِي أَ كَمَا أَخْبَرُوا بِأَنَّ عَبَّاساً قَطِيعُ الْيَمِينِ
یه جمله دیگه هم بگم، اینم امشب ثوابش به شهدا، امام، سردار حاجیزاده… امام حسین بالا سر شهدا که میآمد آرام مینشست. حالا همه رو نیامده ولی همین علیاکبر، حبیب بن مظاهر. علت هم این بود که عباس جلو خیمهها بود و مواظب بود، آقا خیالش راحت بود. ولی وقتی کنار بدن عباس اومد، کسی نبود مواظب خیمههاش باشه.
این تعبیر مقتل: «طَرْفُهُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْخِيَامِ مُتَقَسِّمٌ»، یعنی یه نگاه به عباس میکرد، یه نگاه به خیمه میکرد. ایشون نمونده کنار بدن عباس زود رفت. اما یه جمله دیگه هم بگم برای خانمها شما ضجه بزنید. تا اون لحظه زینب نگفت امان از اسارت، اما تا خبر شهادت رسید گفت: «وَا ضَيْعَتَاه!» دیگه زینب بیکس شد، دیگه خیمهها بیسالار شد. تا تو بودی خیمهها آرام بود عباسم، برادرم.
«وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ».


