شب نهم محرم 1404استاد رفیعی – آخرین خطبه امام حسین علیه السلام
بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـنِ الرَّحِیمِ
سخنرانی دکتر رفیعی با موضوع "راز ماندگاری نهضت عاشورا"، جلسه دهم: آخرین خطبه امام حسین ع
شب عاشوراست؛ آخرین شب این مجلس نورانی که ده شب است به نام و یاد حضرت اباعبدالله تشکیل یافته. شب عاشورا در تاریخ اسلام و روز عاشورا، شب و روز بسیار مهم و حساسی است. مثل فردایی، در سرزمین تفتیدهی عراق، حسین بن علی (ع) حادثهای آفرید که تمام تاریخ بشر و جغرافیای بشر و تمام انسانهای آزاده را تحت تأثیر قرار داد.
حادثهای که صدها کتاب و مقاله و تحلیل از آن شده، ولی همچنان جای کار دارد. حادثهای که امثال گاندی از آن درس گرفتند، حادثهای که امثال یحیی سنوار در فلسطین از آن درس گرفتند؛ حادثهای که منشأ شد برای حوادث در واقع تاریخ بشریت، نه فقط اسلام.
دشمن خیلی سعی داشت امروز غروب کار را تمام کند؛ شب باشد، تاریک باشد، کسی نفهمد چه شده. یک حملهای بکنند و اینها را به شهادت برسانند، بهصورت در واقع مخفی؛ گزارشی چیزی منتشر نشود. اما امام تدبیر کرد، امشب را مهلت گرفت. حادثه در روز واقع بشود، معلوم شود چه کسی رجز خوانده، چه کسی میدان آمده، میمنهی سپاه، میسرهی سپاه، قلب سپاه، خطبههای امام حسین.
خب، آدمهایی هم آنجا بودند میدانید که کاملاً نقششان نقش گزارشگری بوده. حالا غیر از امام سجاد (ع) که خودش حضور داشته، هم دشمن خبرنگار رسمی داشت مثل «حُمَیْد بن مُسلِم»، هم خبرنگارانی از سپاه اباعبدالله، از جمله غلام رباب که آنجا حضور داشته و «ضَحّاک بن عَبدُالله» که حالا میگویم داستانش را. عمدهی گزارشهای کربلا را هم همین آقا منتشر کرده. اینها بالاخره ثبت شد، حتی ریزِ موضوعاتش ثبت شد.
اگر اجازه بفرمایید ما امشب یک مروری بکنیم بر حوادث امشب؛ فردا هم کاری نداریم و یک هفت هشت تا موضوع من اینها را مطرح کنم؛ حوادث و وقایعی که امشب اتفاق افتاده.
۱. مهلت برای نماز، دعا، استغفار و تلاوت قرآن
نخستین نکتهی امشب این است که شنیدید اباعبدالله از برادرشان خواستند برای چهار چیز امشب را مهلت بگیرند: نماز، دعا، استغفار و تلاوت قرآن. شما میدانید چیزی از شهادت زیر این آسمان بالاتر نیست؛ شهید خودش شهادتش فوق همهی نیکیهاست «فَوْقَ كُلِّ ذِي بِرٍّ…». امام حسین هم که کم نماز نخوانده که! کم… یکوقت کسی کم خوانده میگوید خب یک وقتی بدهید ما یک چند تا نماز بخوانیم.
بعضی وقتها تا هزار رکعت هم از ایشان نقل شده. کم قرآن نخوانده، کم دعا نخوانده؛ آن دعای عرفهاش! اما با این حال فرمود: عباس جان! «إِنِّي أُحِبُّ الصَّلَاةَ لَهُ وَ تِلَاوَةَ كِتَابِهِ وَ كَثْرَةَ الدُّعَاءِ وَ الِاسْتِغْفَارِ»؛ من این چهار تا را خیلی دوست دارم. یک شب دیگر من بتوانم اینها را انجام بدهم؛ قرآن بخوانم، دعا بخوانم.
لذا سید بن طاووس میگوید تا صبح امشب، مثل زنبور… کندوی زنبور عسل که از کنارش رد میشوی چطور صدای این در واقع زنبورها میآید، مثل تعبیرش این است: «لَهُمْ دَوِيٌّ كَدَوِيِّ النَّحْلِ»؛ یعنی اینها مناجات داشتند، مثل مناجات زنبور در کندو. این یک نکته. چون مطالب زیاد است اجازه بفرمایید یک قدری با سرعت بیشتری عبور کنیم.
۲. خطبهی شکرگزاری امام در شب عاشورا
مطلب دوم خطبهای است که امشب امام خوانده. خیلی عجیب است! دو سه روز است در خیمهها آب نیست. گرچه آب گاهی غیررسمی رسیده، ولی عملاً امشب در خیمه آب آشامیدنی نبوده، غذایی نبوده، خیمهها در محاصره است، شهادتِ فردا مسجل شده، اسارت مسجل شده؛ اما امام این خطبه را امشب خوانده که واقعاً آدم شرمنده میشود وقتی میشنود و نقل میکند. فرمود: «أُثْنِي عَلَى اللَّهِ أَحْسَنَ الثَّنَاءِ»؛ خدایا من تو را ثنا میگویم، مدح میکنم، آن هم به بهترین مدح. و امشب تو را بر پنج نعمت شکر میکنم.
خب، شرایط امشب را ببینید دیگر. ما خودمان تا حالا اینطور پیش نیامده شرایط اینطوری که با این همه صعوبت… ببینید چه چیزهایی را امام دارد امشب شکر میکند!
و اصلاً گله از نبود آب و غذا و محاصرهی دشمن و اینها نیست. خدایا من تو را شکر میکنم «عَلَى السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ» (بر خوشی و ناخوشی). بعضیها در خوشی شاکرند، در ناخوشی نیستند، گله میکنند «إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً». بعد پنج تا نعمت را شمرد:
1-نعمت نبوت: «اللَّهُمَّ إِنِّي أَحْمَدُكَ عَلَى أَنْ أَكْرَمْتَنَا بِالنُّبُوَّةِ»؛ خدایا خیلی ممنونتم، یک همچین پیغمبری به ما دادید. کدام از ما تا حالا شکر کردیم خدا را که یک همچین پیغمبری داریم؟ مهربان، اهل گذشت، اهل شفاعت، گواه بر اعمال، بشیر، نذیر. شب عاشورا امام حسین دارد شکر میکند بر نعمت نبوت.
2-نعمت قرآن: «وَ عَلَّمْتَنَا الْقُرْآنَ»؛ خدایا ممنونیم، به ما کتابی دادی به نام قرآن. قرآن به ما یاد دادی. بسم الله الرحمن الرحیم، بلدید: «الرَّحْمَنُ، عَلَّمَ الْقُرْآنَ، خَلَقَ الْإِنْسَانَ».
با اینکه تا انسانی خلق نشود، نمیتواند قرآن آموزش داده بشود، «عَلَّمَ الْقُرْآنَ» این ترتیب، ترتیب اهمیت است؛ «عَلَّمَ الْقُرْآنَ» بر خلقت انسان مقدم شده. خدایا شکرت که به ما قرآن یاد دادی.
3-نعمت دینداری: «وَ فَقَّهْتَنَا فِي الدِّينِ»؛ خدا را شکر که به ما فهم دین دادی، بدانیم دین چیست. دین مجموعهای است از احکام، عقاید و اخلاق. این سه تا میشود دین. دین، شجرهی دین، یک درخت است. یک ریشهای دارد، یک تنهای دارد، یک شاخهای دارد، یک برگی دارد، یک میوهای دارد. روایت میگوید دین مثل یک درخت است: «الْإِيمَانُ أَصْلُهَا»؛ تنهی درخت که مهم است، ایمان است، باور است.
لذا باور به خدا و معاد و ائمه و نبوت میشود تنهی دین. «وَ الصَّلَاةُ عُرُوقُهَا»؛ ریشهی این دین، عروق یعنی ریشه، نماز است. این هم دوم.
سوم فرمود: «وَ الزَّكَاةُ مَاؤُهَا»؛ ما هر درختی آب میخواهد. مالیات اسلامی، زکات، وجوهات، این در واقع آن عامل رشد دین است، مثل آبی که به درخت داده میشود. «وَ الصِّيَامُ سَعَفُهَا»؛ روزه شاخهی آن است، درخت شاخه هم دارد. خب، برگ دین چیست؟
فرمود: «وَ حُسْنُ الْخُلُقِ وَرَقُهَا»؛ ببینید در این حدیث، هم باور آمده (ایمان)، هم احکام آمده (نماز)، هم اخلاق آمده (حسن خلق). درخت مهم آن ثمرهاش است. یک کسی باغ که میزند حالا هر میوهای باشد، مهم برایشان میوه است که این درخت چه میدهد. ثمرهی دین چیست؟ اگر تنهی دین ایمان است، ریشهی دین نماز است، آبی که به دین داده میشود زکات است، شاخهی دین روزه است، برگ دین حسن خلق است.
رسول خدا فرمودند: «وَ ثَمَرَتُهَا الْكَفُّ عَنِ الْمَحَارِمِ»؛ میوهی دینداری ترک حرام است. من اگر نماز میخوانم تنها «عَنِ الْفَحْشَاءِ وَ الْمُنْكَرِ»، دیگر معنا ندارد شراب بخورد، دروغ بگوید. همهی درخت و میوهاش، همهی دین، کَفّ از حرام است، دوری از حرام. خدایا تو را شاکرم بر پنج نعمت: نبوت، قرآن، دین…
4-نعمت چشم و گوش: چهارم «وَ جَعَلْتَ لَنَا أَسْمَاعاً وَ أَبْصَاراً»؛ خدایا شاکرم به ما اسما و ابصار دادی، یعنی چشم و گوش دادی. خیلی امام حسین در دعاهایش این دو نعمت را شکر میکند. خدا هم در قرآن میگوید دیگر: «وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصَارَ»، چشم قرار داد. «وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَيْئاً»، چیزی نمیدانستید، برای شما سمع و بصر قرار داد. در دعای عرفه (حالا من توفیق شد امسال در عرفات این را برای زائرها گفتم در سخنرانی)، این هم حالا شما از خدا همیشه بخواهید میگویند خدایا من را وارث چشم و گوشم قرار نده! خیلی دعای قشنگی است.
من وارث چشم و گوشم نشوم، چشم و گوش وارث من بشود. یعنی چه؟ ممکن است من زنده باشم، گوشم از کار بیفتد.
الان بعضیها آخر عمر نمیشنوند، یا بعضیها نابینا میشوند، چشم از دست میرود. بعضیها آخر عمر حافظه را از دست میدهند، بهاصطلاح حافظهشان از دست میرود، آلزایمر میگیرند. بعضیها پایشان را از دست میدهند. ما داریم آدمهایی که به جا افتادند. همیشه از خدا بخواهید اعضای شما وارث شما باشد. یعنی اعضا وارث باشد. وارث به چه کسی میگویند؟ یک چیزی از بین برود، بعد در واقع آن شخصی که میماند میشود وارث. خدایا اینطور نباشد که اعضای من برود، من وارثش باشم.
من زنده باشم نابینا باشم، زنده باشم کر باشم، زنده باشم آلزایمر داشته باشم، زنده باشم پاهایم از کار بیفتد. نه، امام سجاد عرض میکنم، خدا! اول چیزی که از من میگیری جانم است، من بمیرم این اعضا با من خاموش بشود.
تا آخرین لحظه ببینم، تا آخرین لحظه بشنوم، تا آخرین لحظه حافظه داشته باشم، پاهایم کار کند. در واقع این یکی از دعاهای اباعبدالله (ع) است. خدایا شکرت!
5-نعمت عدم شرک: «وَ لَمْ تَجْعَلْنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ»؛ خدا را شکرت که ما مشرک نیستیم.
کدام از ما تا حالا این پنج تا نعمت را گفتیم خدایا شکرت؟ پیامبر و قرآن و، دقت بفرمایید، دین و سمع و بصر و، و اینکه مشرک نیستیم. این هم بخشی از خطبهی امام حسین. مطلب دوم.
۳. برداشتن بیعت از دوش یاران
مطلب سوم، پایان خطبهی امشب فرمود: «وَ لْيَأْخُذْ كُلُّ رَجُلٍ مِنْكُمْ بِيَدِ رَجُلٍ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي وَ تَفَرَّقُوا فِي سَوَادِ هَذَا اللَّيْلِ». هر که دلش میخواهد دست یکی دیگر هم بگیرد، نه خودش، امشب برود.
من فردا کشته میشوم، هر که با من بماند کشته میشود. من بیعتم را برداشتم، «أَنْتُمْ فِي حِلٍّ»، آزادید، اشکال ندارد، بروید امشب بروید. «وَ لْيَأْخُذْ كُلُّ رَجُلٍ مِنْكُمْ بِيَدِ رَجُلٍ… فَتَفَرَّقُوا فِي سَوَادِ اللَّيْلِ» یا «فِي سَوَادِكُمْ». تاریک هم هست، نگاه نمیکنیم چه کسی رفت. میخواهد بنیهاشم باشد، میخواهد از اصحاب باشد، میخواهد جوان باشد، میخواهد پیر. البته کسی نرفت.
۴. اتمام حجت اختصاصی با خاندان عقیل
نکتهی چهارم که قابل توجه هست، سخنان امام حسین با افراد است. اینهایی که گفتم کلی بود امشب. امشب ایشان آمد در جمع بچههای عقیل. عقیل عموی امام حسین است، برادر امیرالمؤمنین است.
عقیل به کربلا خیلی حق دارد، چون حداقل هفت هشت تا شهید در کربلا تقدیم کرد، هم خودش هم نوههایش. حالا مسلم بن عقیل که دیگر جای خودش، پسر مسلم کربلا شهید شده. آقا آل عقیل را شب عاشورا جمع کرد، ببینید عبارت چقدر زیباست! فرمود: «يَا بَنِي عَقِيلٍ حَسْبُكُمْ مِنَ الْقَتْلِ بِمُسْلِمٍ»؛ من به همه گفتم بروید، ولی به شما جداگانه میگویم، کلاً شما امشب بروید کافی است. شما یک مسلم دادید برای من بس، جانش را فدا کرده. بعد فرمود: «اذْهَبُوا قَدْ أَذِنْتُ لَكُمْ»؛ من ویژه به شما اذن دادم، خواهشم این است آل عقیل امشب جداگانه برگردند، از شما درخواست میکنم اذنم میدهم. مقتل دارد که به گریه افتادند.
گفتند: «لَا وَ اللَّهِ لَا نَفْعَلُ»؛ ما از اینجا نمیرویم! مسلم رفت برای خودش رفت، «وَ لَكِنْ نَفْدِيكَ بِأَنْفُسِنَا وَ أَمْوَالِنَا وَ أَهْلِينَا»؛ جانمان، مالمان، خاندانمان فدای حسین. ما نمیرویم آقا، ما شما را تنها نمیگذاریم. این هم یک اتفاق دیگری که اینها همه مال امشب استها، من دارم یک مروری میکنم تاریخ را.
۵. آزمون وفاداری: نافع بن هلال و حبیب بن مظاهر
داستان دیگر امشب داستان «نافع بن هلال» است. نافع میگوید ما با اباعبدالله امشب قدم میزدیم، گاهی هم آقا خم میشد این خارهای بیابان را میکَند. آقا چه میکنید؟ میفرمود: بچهها فردا اینجا پراکنده میشوند، اینها به پایشان نرود.
یک مقداری که با هم قدم زدیم، خوب دقت کنید، رسیدیم به یک جایی که یک تپهای بود. آقا ایستاد فرمود: نافع! آن تپه را میبینی؟ گفتم: بله. فرمود: از همانجا برو!
ببینید، امام میخواهد آزمون کامل بگیرد، کسی نگوید من مجبور شدم کربلا بمانم. از همانجا برو. گفت: آقا بروم؟ کجا بروم؟ «أَكَلَتْنِي السِّبَاعُ»؛ درندگان من را بخورند من شما را تنها بگذارم؟ من این شمشیری که غلاف کردم باید فردا از خون اینها سیراب کنم! آقا این حرف را به من نزنید. آقا دعایش کرد.
بعد میگوید که من با اباعبدالله برگشتیم، آمدیم جلو خیمهی حضرت زینب. ایشان فرمود: نافع تو بمان، من یک احوالی از خواهرم بپرسم. رفت در خیمه. میگوید من صدای گریهی حضرت زینب را شنیدم که میگوید: برادر، این چند نفر اصحاب، نکند تو را فردا تنها بگذارند بروند، خودت بمانی؟
آقا فرمودند: خواهرم، اینها امتحانشان را پس دادند، اینها میمانند. خیالش را راحت کرد.
نافع میگوید من بدون اینکه به امام بگویم، رفتم جلو خیمهی حبیب. گفتم حبیب بیاید. حبیب آمد. گفتم: زینب نگران است ما فردا برگردیم. تو پیرمردی، رأس اصحابی، بیا خیال دختر علی را راحت کن. آمد بیرون، فریاد زد اصحاب از خیمه بیایند بیرون، ولی بنیهاشم نه، فقط اصحاب.
مسلم بن عوسجه، نافع، یزید بن ثبیط، بچههایش… میگوید جمعی شدیم. حالا پنجاه نفر بودند، هفتاد نفر بودند، حالا آمار شهدای کربلا تا یکصد و چهل نفر هم گفتند. میگوید آمدیم جلو خیمهی حضرت زینب، من صدا زدم ایشان آمد بیرون.
حبیب به حضرت زینب عرض کرد: دختر امیرالمؤمنین، اینها اصحابند، شما نگران اینها نباش. اینها تا زندهاند نمیگذارند ضربهای به برادر شما وارد بشود. خیلی خوشحال شد حضرت زینب. امام حسین از نافع تشکر کرد. این هم یکی از وقایعی است که امشب اتفاق افتاده.
۶. ماجرای ضحاک بن عبدالله مشرقی
عرض کردم داستان «ضَحّاک بن عَبدُالله» را برمیگردم برایتان میگویم. ضحاک بن عبدالله مشرقی یک رفیقی دارد به نام مالک. اینها در مسیر کربلا (یعنی کوفه) با امام حسین ملاقات کردند.
اباعبدالله سؤال کردند: آقا شما کجا میروید؟ آقا فرمود: یزید از ما بیعت میخواهد، من هم بیعت نکردم، داریم میرویم به سمت کوفه. آقا ازشان خواست یاریاش کنند، همراهش بیایند. آن رفیقش به امام گفت: آقا من عیالوارم، مقروض هم هستم، من عذرخواهی میکنم من برمیگردم. ضحاک بن عبدالله مشرقی به امام عرض کرد: آقا من شما را یاری میکنم، میآیم هر کجا بروید، تا هر لحظه. اما نمیخواهم کشته بشوم! اگر شرایط یکطوری شد که دیدم دیگر فایدهای ندارد، ماندنم اثر ندارد، من فقط از شما تقاضایی دارم، به من اجازه بدهید من برگردم. آقا فرمودند: اشکال ندارد.
آمد کربلا. این آدم از صبح، حالا من داستان شب عاشورا را الان برایتان میگویم، از صبح بوده، امشب بوده، خیلی از گزارش… اصلاً کلاً ناظر حوادث کربلا بوده. اول صبح هم رفت میدان، حتی دو نفر از اینها را کشت که امام دعایش کرد فرمود: خدا به دستت قدرت بدهد، خدا به دستت توان بدهد. مانده تقریباً، خودش میگوید تا عصر عاشورا که دیگر جز اباعبدالله کسی نمانده بود. آمدم خدمت آقا گفتم: آقا من با شما یک قراری داشتم، اگر اجازه بدهید من بروم. آقا فرمودند: مگر میتوانی بروی؟ گفت: بله، من تدبیر کردم یک اسبی بستم پشت خیمه، پشت تپه، از آنجا سوار میشوم و میروم و در واقع میتوانم از این صحنه خارج بشوم. آقا فرمودند: برو. حرکت کرد، یک چند نفری هم تعقیبش کردند اما نتوانستند بگیرندش. فرار کرد و آمد.
ایشان زنده مانده، سالها بعد کربلا بوده، زمان امام سجاد هم بوده، بسیاری از گزارشهای کربلا مال ایشان است. لذا شما تاریخ طبری را ببینید هی میگویند ضحاک بن عبدالله اینطور گفت. من هم الان نمیخواهم قضاوت کنم، بالاخره توفیقش تا این حد بوده دیگر بیاید کربلا بجنگد، اجازه هم از امام گرفته، ولی تنها کسی است که عصر عاشورا از کربلا زنده خارج شده.
۷. تلاوت آیات قرآن و سنت استدراج
ایشان میگوید، میگوید امشب آقا و مولایم اباعبدالله با صدای بلند این آیات را میخواند؛ یکصد و هفتاد و هشت و صد و هفتاد و نه سورهی آل عمران که خطاب به رسول خدا حضرت محمد (ص) است. این آیات البته این را هم بگویم، این آیات آیاتی است که حضرت زینب هم در مجلس یزید خواند، یعنی هم برادر خوانده هم خواهر. میگوید این آیات را میخوانند: «وَ لَا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدَادُوا إِثْماً»؛ ای کافر! فکر نکنید خدا به شما مهلت میدهد شما را دوست دارد. گاهی یک شب دیگر هم اینجا بحث کردم، به آن میگویند استدراج. این آیه را حضرت زینب هم خواند: «وَ لَا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا»، کافرها گمان نکنند «أَنَّمَا نُمْلِي» (املا)، ما به آنها مهلت میدهیم «خَيْرٌ»، دوستشان داریم.
خدا به قارون هم مهلت داد، به عرض میکنم نمرود هم مهلت داد، به فرعون هم مهلت داد. الان همین نتانیاهوی خبیث خب چقدر مهلت؟ چقدر سال است جنایت میکند؟ صدام چقدر جنایت کرد؟
خدا میفرماید: «إِنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ»، ما به اینها مهلت میدهیم پیمانهشان پر بشود و یک جا میگیریمشان. این آیه را ضحاک بن عبدالله میگوید مکرر شب عاشورا وجود مقدس اباعبدالله (ع) قرائت کردند با صدای بلند.
عرض کردم امشب صوت قرآن اباعبدالله میپیچید در کربلا. اصحاب هم نوشتهاند: «بَيْنَ قَائِمٍ وَ سَاجِدٍ»، بعضیها در قیام بودند، بعضیها در سجده بودند، بعضیها در حال تلاوت قرآن بودند.
۸. رؤیای امام و اشعار شب عاشورا
یک داستان دیگر هم نقل شده که من این را هم بگویم دیگر این مقدمهی روضهی من باشد و به هر حال شب عزا و عزاداریست. این را هم سیدالساجدین (ع) نقل میکند. میفرماید امشب اولاً میدانید امشب امام حسین خواب دید، خودش نقل کرد، فرمود: خواب دیدم افرادی به من حمله کردند، در میان اینها کلب ابلقی بود، سگی که حالت در واقع بیماری پوستی دارد، این آمد و به من حملهور شد. آقا… من امشب جدم رسول خدا را در خواب دیدم. بعد از این حمله دیدم که جدم میفرماید: حسین جان! «إِفْطَارُكَ اللَّيْلَةَ عِنْدَنَا»؛ تو افطار مهمان ما هستی. خبر داد از شهادتش.
اما امام سجاد میدانید بیماریاش بیماری شکمدرد بوده، مَبطون بوده، و این بیماری ایشان را زمینگیر کرده بود در حادثهی کربلا، به گونهای که نمیتوانست برخیزد. خودش نقل میکند میگوید من در خیمه بودم، یک وقت شنیدم پدرم این اشعار را میخواند:يَا
دَهْرُ أُفٍّ لَكَ مِنْ خَلِيلِ كَمْ لَكَ بِالْإِشْرَاقِ وَ الْأَصِيلِ
این اشعار خب بوی مرگ میدهد، بوی شهادت. میگوید بغض گلویم را گرفت، ولی من خودم را نگه داشتم، خودم را کنترل کردم، هیچی نگفتم. اما ای وای، عمه جانم زینبم اینها را شنید. میگوید من دیگر نتوانستم زینب را نگه دارم. دیدم از خیمه آمد بیرون «وَ لَطَمَتْ عَلَى وَجْهِهَا»، همینطور در صورت میزند، «وَ شَقَّتْ جَيْبَهَا»، گریبانش را چاک میدهد، و فقط میگوید: حسین دعا کن من امشب بمیرم، «يَا لَيْتَ الْمَوْتَ أَعْدَمَنِي الْحَيَاةَ». خیلی حالش بد شده امشب عقیله، من دعا کن زمین قبر من بشود.
ابیعبدالله خواهر را آرام کرد. فرمود: خواهرم! کسانی از دنیا رفتند که از من بهتر بودند. امیرالمؤمنین پدرم، جدم رسول خدا، مادرم حضرت زهرا، برادرم امام حسن. «إِنَّ أَهْلَ الْأَرْضِ يَمُوتُونَ»؛ اهل زمین میمیرند، کسی نمیماند. بعد آنطور که نقل شده، دستی به سینهی حضرت زینب [زد] و او را آرام کرد امشب، آرام کرد عقیلهی بنیهاشم را. و حضرت هم انصافاً فردا این صبر را خوب نشان داد، خوب نشان داد. یعنی شما فردا هر روضهای که میخواهید بخوانید تقریباً منهای اسم حضرت زینب نمیتوانید بخوانید. اگر کنار بدن علی اکبر میبینید «انْكَبَّتْ عَلَيْهِ»، روی بدن علی اکبر، زینب آمده.
اگر از نهر علقمه است، میبینید زینب آمده جلو. اگر طفل ششماهه میخواهد، نمیگوید رباب، میگوید: خواهرم! «نَاوِلِينِي وَلَدِيَ الصَّغِيرَ»، حتی خواهر آن بچه را بدهد من. اگر آن پیراهن را میخواهد زیر لباس بپوشد، باز میگوید: «يَا أُخْتَاه»، خواهرم آن لباس را بیاور. اصلاً «يَا أُخْتَاه يَا أُخْتَاه» کربلا میچرخد همیشه. اگر بالای بلندیست زینب است، اگر قتلگاه است زینب است. همهی این صحنهها… این. اما صبر را از دست نداد، صبر را از دست نداد. خدا رحمت کند «فؤاد کرمانی» را میگوید:
تسلیم و رضا نگر که آن دخت بتول در مقتل کشتگان چو بنمود نزول
شکرانه سرود کای خداوند جلیل قربانی ما به پیشگاه تو قبول
اللَّهُمَّ تَقَبَّلْ مِنَّا هَذَا الْقُرْبَانَ
۹. روز عاشورا و وصایای سهگانهی امام
اینها بخشی از حوادثی بود که امشب اتفاق افتاد. اما فردا روز عاشورا خب حوادث مختلفی پیش آمد. یک نمونهی دیگر را بگویم که یک درسی برای شما باشد و بعد ذکر مصیبت کنم.
امام سجاد میگویند من در خیمه بودم، همه افراد شهید شده بودند. پدرم آمد در خیمه، «وَ ضَمَّنِي إِلَى صَدْرِهِ»؛ زیر بغل من را گرفت و من را به سینه چسبانید. تعبیر امام سجاد این است، میگوید خون از بدن بابایم غلیان میکرد، بدن غرق خون بود. سه تا مطلب فرمود.
آقایان، خواهرها این سه تا مطلب باید خیلی مهم باشد که امام حسین آخرین لحظه فرمودند:
مطلب اول؛ فرمود: پسرم! یک دعایی مادرم حضرت زهرا به من یاد داده، بیا این دعا را با هم زمزمه کنیم. پدر و پسر این دعا را با هم زمزمه کردند. در مفاتیح هم هست، آشیخ عباس هم نوشته در گرفتاریها، در حاجات مهم این دعا را بخوانید. دو سه خط هم بیشتر نیست: «بِحَقِّ يس وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ…» اولش این است.
مطلب دوم؛ فرمود: پسرم! «اصْبِرْ عَلَى الْحَقِّ وَ إِنْ كَانَ مُرّاً»؛ بر حق صبور باش، ولو تلخ باشد.
و مطلب سوم؛ فرمودند: پسرم! «إِيَّاكَ وَ ظُلْمَ مَنْ لَا يَجِدُ عَلَيْكَ نَاصِراً إِلَّا اللَّهَ»؛ خیلی حرف مهمیست! پسرم در زندگیت به هیچکس ظلم نکن، مخصوصاً کسی که یاوری جز خدا ندارد، کسی را ندارد. ظلم پایدار نیست. امام سجاد میگوید این سه مطلبی بود که پدرم عصر عاشورا به من گفت.
۱۰. وداع آخر و روضه
چند تا وداع هم داشته فردا؛ با علی اصغر، با حضرت زینب، با امام سجاد، با اهل حرم. اما امام وقتی آمد فردا به میدان، این دیگر روضهی من باشد با شما، فرمود کسی از خیمه بیرون نیاید، همه زنها در خیمه باشند، خاندان در خیمه باشند. ولی خودش یک تدبیری کرد. شجاع بوده، سید حیدر میگوید مثل ملخ از جلویش فرار میکردند.
میگوید خیلی قشنگ میگوید، میگوید حسین تمام آن لشکر را یک نفر میدید، آنها هر عضو امام حسین را یک لشکر میدیدند. کسی جرئت نکرده با اباعبدالله جنگ تنبهتن کند. پسر علیست! وقتی آمد جلو میدان، عمر سعد ملعون گفت: «هَذَا ابْنُ قَتَّالِ الْعَرَبِ»، این پسر علیست. هیچکس جرئت نمیکرد. ولی یک تدبیری کرده بود. میزد به قلب سپاه، برمیگشت نزدیک خیمه میگفت: «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ». دل اهل خانه گرم میشد صدای حسین میآید. دوباره حمله میکرد برمیگشت. کسی هم دیگر نمیگفت تشنهام، کسی هم دیگر نمیگفت آب میخواهم، کسی هم هیچکس… فقط همه آرام بودند. ارباب چه میکند!
یک چند مرتبه زد برگشت، اما لحظاتی گذشت صدای «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ…» شنیده نشد. زینب کبری… بچهها! چه شده؟ حسین چه اتفاقی برایش افتاده؟ فرموده بیرون هم نیایید از خیمه. نمیخواهند مخالفت کنند با امر امام. خدایا، دیدی یک وقت انتظار میکشی؟ یک بیماری داری؟ یک کسی… در همین حال انتظار، امام زمان من را ببخش، یک وقت صدای ذوالجناح جلوی خیمه شنیده شد.
همه از خیمهها بیرون دویدند، ولی سالار زینب را ندیدند. دیدند ذوالجناح بیسوار آمده، بیحسین آمده. اهل حرم معطل نشد، رفتند قتلگاه ببینند چه شده.
اما سکینة بنت الحسین نرفت. ایستاد، دستش را انداخت گردن اسب. میدانید این دختر سه تا سؤال کربلا کرده آتش زده، آتش زده دلها را. من همین سه تا سؤالش را بگویم روضهی من باشد:
یک سؤالش اینجا بود، گفت: «يَا جَوَادَ أَبِي! هَلْ سُقِيَ أَبِي أَمْ قُتِلَ عَطْشَاناً؟»؛ من که میدانم تو بیحسین نمیآیی، بابایم را کشتند، فقط بگو ببینم بابایم تشنه بود؟ آیا آب کسی به او داد یا نداد؟ این یک سؤالش بود.
سؤال دومش از نهر علقمه که امام حسین برگشت رفت جلو، گفت: بابا! بابا! «أَيْنَ عَمِّيَ الْعَبَّاسُ؟» آخ که با این سه تا سؤال چه کرده!
سؤال سومش، ثوابش به روح سرداران شهید الشهدا، آمد قتلگاه دید عمه بدنی را دست گرفته، نه سر دارد، نه لباس دارد، نه بدن سالم است. گفت: «عَمَّتِي هَذَا نَعْشُ مَنْ؟»؛ عمه جان این بدن قطعهقطعه از کیست؟ حالا هر کجا نشستید شب عاشورایی… یا حسین!


